هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر

ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد

زندگى آن چيزى


است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم


 برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.


...

ما همه بازیگریم!!؟

786

چند روز پیش یه ایمیلی برام اومده خیلی جالب بود ... کمی تامل میخواد...


--------------------------------

"

*مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟*

*جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته
باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !*

*یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید
. . .*


 ------------------------------

*    ** مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا
شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود*

*یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود .
. .*


 ------------------------------

*مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می
خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد** و عذر می خواست*

*یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .*


 ------------------------------

*مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید*

*به فکر فرو رفت . . .*

*باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد !*

*ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :*

*از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل
می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!*

*او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!*

*وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و
با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!*

 *سفارش** **های** **مشتریانش**  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های
مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو
سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود . . .*

*حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد
کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!*

*اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.*

*او الان یک بازیگر است . همانند بقيه مردم!!!*

-------------------------------------

فقر.....


ميخواهم  بگويم ......


فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

 فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..




  فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است ..






دکتر شریعتی

786


باز احساس من میگوید که از تو راضی نیستم ..باز درون من نوایی دارد .. باز دلم هــــوای پرواز

باز این احساسو ,این دل و این عقل بر خلاف من نظر میدهند و هی رسوایم میکنند...

کاش میگفتم  که من  ,  که پیرو شمایم  و نه کس دیگر و نه چیز دیگر ...!!

کاش کمی ارام شوم ..



هر وقت که سرما میخورم و انفولانزا میگیرم .. دچار یه نقصان تو زندگیم میشم .. یه جورایی از لحاظ روحی هم ضعیف میشم... همه ی کارام تعطیل و همه ی برنامه هام به هم میریزه.... و البته یه دو سالی هست که سالی 2-3 بار به این عارضه دچار میشم...


و در این مدت انگار چیزی را گم کرده ام...



آن مزاحم!  را بگـــو که با مزاحمت های تلفنی اش!! هم این مدت انگار فرصت خوبی پیدا کرده تا همچین حال منو بهتر کنه!!!!!

مدتیه ککککه برنامه هام به هم ریخته و به وضع سابق برنمیگرده.. باید تمام سعیمو بکنم تا همه چی اونجوری که میخواستم بشه.. و دیگه بی پروا قدم بردارم ..  پ ر ان ر ژ ی

هر چی باشه تنها کسی که میتونه کمک خودت کنه فقط خودتی :)



تعطــــــــــیل !

چه قدر بده که زندگــــی تعطیل بشه.. چه قدر بده که از همه چی بمونی.. خب اره دیگه وقتی انفولانزا بگیری ی ی بخوای نخوای زندگی تعطیل میشــــــــه!!! و من الان یک هفته ست که تعطیلم.... دیگه دارم دیوونه میشم...:(((( 

دیگر جز بدن درد و سردرد و تب و لرز چیـــــز دیگری به سراغم نیامد و مـــن مردم از این تنهـــایی....



خداجونمی یک هفته ست که دلم واسه زندگی تنگ شده ه ه

خداجونمی کمک کن زود تر به زندگیم برگردم و به کارام برسم...



و باز شکـــــــــرت میگویم:*



---------------------------------------------

اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج كنیم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت یك لبخند و یا نوازشی عاشقانه كنیم   ...

----------------------------------------------------------------

بزرگمرد خاندان

عمـــــــــو یییی گلــــــــم ,

خیلی دلم برات تنگ شده بود ...اگه اون روز نمیدیدمت حسرت دیدنت به دلم میموند...

عمو محمود بزرگ خاندان بود و با رفتنش همه ی ما رو تنها گذاشت...


عمو یییی خیلی دوستت دااااارم

خدا رحمتت کنه و روحـــــــــــــت شاد:**


.....................................................

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده کاری بکن

غیر گریه مگه میشه کاری کرد

کاری از ما نمیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

دل من گریه میخواد تا قیامت

...



وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم..

وقتی که دیگر رفت ..

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد ..

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد..

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد ..

من آغاز شدم.

و چه سخت است

تنها متــــولد شدن..

مثل تنها زندگـــی کردن است !

مثل تنها مــــــــردن...

قدیما...


وااااااای چه قدر خوشحال شدم یکمکی! ؛)... امروز رفتم یونی قدیم ....> صنعت هوانوردی :) چه عوض شده همه چـــــــی! چه تکنولوژی پیشرفت کرده... رفتیم ساختمان آموزش , البته اینو بگم که کادر آموزش سرجاشه..دلم برای اونا هم تنگ شده بود و گفتن که ریز نمرتتو فکس کردیم احیانا اگه نرسیده بود بگو دوباره ارسال کنــیم..! (1)

و دلم کلــــــــــــــــــــی واسه اون روزا , دوستان و استادای اون موقع تنگ شد مخصوصا استاد مظلوم .

و برای زهره عباسی - زهره خانی - پیام محمدی - الهه نوبخت - سمیه عابدینی - عماد شهابیان - دانیال - ایداااااا فهمی - ارش- سمانـــه - نصیبه ایرانمنش - جوزف - رسول - سراج-محسن- ژیلا و وووووووو ......................................................... همه ی برو بچه های گروه کوهنوردی دانشگاه ..... دلــــــم کلی تنگ شد.  یاد اون موقعها بخیر . صعود سبلان ...کلی خوش گذشت...... هی هی هی ..... البته بین کوها  خل نو یه چیز دیگه ست .... یاد کویـــــــــر مرنجابم بخیر تو اون گرما !..ولی چه قدر خوش گذشت..

نتیجه اخلاقی ؛) یادم نره  :

دوران دانشجویی هر طوری که بگذره همیشه آدما به خاطرات خوبی که براشون مونده فکر میکنند:) واز زمانهایی که بهشون خوش گذشته یاد میکنند.





----------------------------------------------------------------------------

پانوشت (1): و من کلی تعجب کردم ..چون یادمه یه زمانی واسه گرفتن مدرک کلی مشقت کشیدم!

مدتی ست که آشفته ام

یعنی آشفته ام کرده اند..... پای یک مزاحم در میان است……

 

کسی که بی اجازه در زندگی ام یهو سرک کشیده...

 

نمیدانم ازکجا(1)...چرا.......!! ولی میدانم مزاحمی بیش نیست بر خلاف جایگاهی که دارد!

 




 

----------------------------------------------------------------

پانوشت(1):میدانم!!!! یعنی فهمیدم!!!!!

فرنازم سلاااااام

دوست جونی خوشملم نمیتونم برات پیغام بذارم:(((((((((((

چراااا؟؟

..

روزی میرسد که سرعت اینترنت ما هم خوب میشود..D:




----------------------------------------

پانوشت: این فقط  یک پیغام است..

واااااااای......

هی....هی....

کجا بودم ؟

کجا رفتم ؟

چه خبرهاست در این سو..!

چه سخن هاست در اینجا..!

چه سفرهاست در این راه.!

امــــــــــا.....

اما چگونه میتوان رفــــــــــــــــــــتتتتتتتتتتت..!؟؟







دکتر شریعتی