در پاسخ به خودم به خاطر این شکوه ها ..
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو
ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
مولونا
+ نوشته شده در دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸۹ ساعت 12:44 توسط ----->(sa..Ra)
|
هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار میشود که می داند باید از شیر زودتر تندتر بدود تا طعمه ی او نشود و شیری که می داند باید از آهو تندتر بدود تا گرسنه نماند .. مهم نیست که شیر باشی یا آهو ، مهم اینست که با طلوع خورشید با تمام توان شروع به دویدن کنی...... ه