چه زمونه عجیبی شده .... مثلا تلفن اختراع شده که کارا راحتتر و سریعتر پیش بره و ما به کارهای  مهم تر دیگه برسیم و کارای تلفنی با تلفن حل بشه و توی این آلودگی هوای طهران ! از خونه بیرون نریم..!!!!!

ولی این بن بست قلم چی  کاری که میشه تلفنی حل کردو حل نمیکنه ...من نمیدونم این پشتیبان ها و البته بخش مدیریت پشتیبان ها!!! غیر از حل مسایل دانش اموزان و رسیدگی به امور کانونی ها چه کار دیگه ای دارند که وقتی زنگ میزنیم تا مشکلی که خودشون به وجود اووردن و بگیم حل کنن!!! همش تو جلسن !!!!!! البته خب شاید جلساتشون مربوط به مشکل الودگی هوای اخیر طهران باشه خب!!!!!!!!!!!!

بیچاره ها حق دارن خب هر چی بیشتر فکر میکنم میگم نه حق دارن همش تو جلسه باشن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی واقعا دلم واسه زهرا جونی سوخت وباید یه کاری میکردم...

و  مجبور شدم این همه راهو تا اون بن بست کذایی! برم و مشکلی که در 5 دقیقه حل میشد وبا کمی سروصدا حل کنم ..:(

جالب بود که وقتی رفتم جلسه ای در کار نبود  !!!؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه زمونه ای شده ...... چه دنیای بد و زشتی شده ....

چه قدر همه بی مسئولیت شدن ... حالم داره به هم میخوره...


خدایا خودت به داد هممون برس.


چه نیکو گفته فریدون مشیری عزیز.....:

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است